تبليغاتX
دنی دردونه ی من
سه شنبه 1385/10/12
بلاخره اومدم!


الان خیر سرم یه هفته اس میخوام بنویسم اما نمیشه!البته دلیل دیگه ای هم داشت ..اونم عقب افتادن جشن تولد دنی بود که در واقع خودش باعث و بانی نوشتن این وبللاگه!


الان یه سال و یه هفته از اون روز قشنگ میگذره .روزی که خدا قشنگ ترین و بزرگترین هدیه زندگی م رو به من بخشید..فرشته کوچولویی که حتی خبر اومدنش یه زندگی رو نجات داد! حضورش جای خود!


من یاسی.. همراه شوور جانم ۳ سالی هست اومدیم تو این خراب شده یعنی سوئد..شوور جون دانشجو دکتراست و بنده هم فعلآخانه نشین!


بگذریم که چه ها گذشت تو این ۳ سال فقط همینقدر بگم خبر اومدن دني این زندگی رو از این رو به اون کردو...! پس دیگه خودتون قضاوت کنین این کوچولوی ناز چقدر برای من و باباش عزیزه!


یه سال میخوام از شیرینی بودنش بنویسم اما نمیشه... حالا میخوام شروع کنم


از دنیالم بگم از بودنش از شیرینی حضورش ولحظه لحظه قد کشیدنش


برای شروع دلم میخواد اولین عکسش رو اینجا بذارم... یک سال پیش..دوم ژانویه۲۰۰6  ساعت ۹:۴۵صبح یه روز سرد افتابی



+ نوشته شده توسط ياسمین.
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران