
ــ میخواستم پست عیدانه مو بزنم اما دیدم هم زوده هم حرف قبل اون زیاد دارم ! پس فعلآ عید رو بیخیال مخصوصآ که هواهم یهو قاط زد
الان یه ماهه بهار شده تو این جهنم قطبی! تا همین پریروز آفتاب آفتاب بود ها ! یهو نفهمیدیم از کجا اینهمه برف و بارون تگرگ و باد و طوفان باهم نازل شد
همش تقصیر هواشناسی سوئد که اعلام کرد قرار سرد بشه! شیطونه میگه زنگ بزن هواشناسی هرچی فحش مریم بهت یاد داده بگوها![]()
![]()
ــ و اما خونه تکونی ! یه هفته مریضی یه خونه ای برام ساخت تو مایه های بمب اتم و هیروشیما و اون ورا
علی که قربونش بشم بقول خودش ابدآآآآآآآآآآآآ اهل این قرطی بازیا نیس !هی روزگار هــــــــــــی ! چی میشد شوبل ما هم اینجوری بود
منم که ۲هفته اس دارم میشورم و میسابم هنوز از تکونده شدن خبری نیس که نیس
البته زحمات دنی مامان رو هم این وسط نباید نادیده گرفت ها
بچه م از مهد نیومده مشغول میشه به تکوندن خونه!
از اتاق خودش وکمد لباسها بگیر تا کابینت ها و زیر تختا ! اينم شاهد زنده و مستند! دني و دوربين و پيچ گوشتى!!! ![]()
ببين بابايى ! از اينجا باز ميشه! نشد بگو خودم با پيچ گوشتيم برات بازش كنم!![]()

من فقط موندم این همه فضولی و سرعت عمل رو از کــــــــــــــــــــــی به ارث برده ![]()
اینجوری نیگام نکنین بابا بخدا من بی تقصیرم! میگین نه آدرس میدم برین از مامانم بپرسین ![]()
ــ از سبزه عیدم هم که نگم بهتره! بازم کچل از آب در اومد !
بقول یه نفر یکیش هس یکیش نیس یکیش هس یکیش نیس
ماهی م نگرفتم ! یادمه ایران که بودیم مامان هیچ وقت ماهی نمیگرفت..میگفت گناه دارن حیوونیا میمیرن تو تنگ حالا میبینم راست میگفت مامانی.. پارسال که ماهی م مرد تا دوروز حالم گرفته بود سال قبلشم ماهی عیدم تا نزدیکای تولد دنی زنده بود نمیدونم چرا نگاهش که میکردم یه جورایی منو یاد ماهی کوچولوی توی دلم یعنی دنی مینداخت حتی گاهی میرفتم تنگ رو برمیداشتم باهاش حرف میزدم..جالبه علی ام همین حس رو داشت
اما یه روز صبح بیدار شدیم دیدیم رو آب بی جون افتاده
حالادیگه دلم نمیخواد یه ماهی نازو کوچولو رو اسیر تنگ خودخواهی خودم کنم ! پس امسال ماهی بی ماهی !![]()
چه سفره هفت سینی شود امسال!
ــ بلاخره بعد نود بوقی دیشب برا اولین بار جیگملم تو اتاق خودش خوابید
اوایل که بخاطر سردی بیش از حد اتاقش کار عاقلانه ای به نظر نمیرسید مخصوصا که عادت داشت مدام غلط میزد پتوش رو کنار میزد و ازهمه خنده دار تر دم به دقیقه هم دست و پاش لای نرده های تختش گیر میکرد
دیشبم واقعآ دلم نمیومد تنها بخوابم
مخصوصا که حموم برده بودمش و میترسیدم مثه همیشه پتوش رو بزنه کنار و سرما بخوره تا صبح ۱۰ بار من و بابایی رفیتم سرک کشیدیم اما خب خدارو شکر خوب خوابید عسل مامان![]()
الانم نيناسم كنارم خوابيده تا مامان جونش خير سرش پاشه به كارای عقب مونده اش برسه! اما كی وب گردي كنه پس
بفرما اينم عكس آنلاين! تر و تازه الان از تنور در اومده ![]()

آخ بيدار شـــــــــــــــــــــــــــــــد
انگار منتظر همین حرف من بودها !!![]()
راستي تا يادم نرفته و این جيگيل نكشيده منو ! يه دست گل تازه به آب داده ام رو بگم بعد برم . بعله بلاخره اینجام لو رفت
یعنی لو دادم!!! یه روزی خیر سرم میخواستم کاملآ تنها و ناشناس فقط و فقط برا دل خودم از دنی بنویسم ! اما حالا!!! اول که به خواهرزاده م گفتم! بعد دوست ورفیقای نتی! حالام علی!
خیر سرم هیچوقت نمیخواستم نوشته هامو بخونه! اما مثه بقیه چیزا که نمیتوم ازش پنهون کنم یه روز گفتم:عزیزززززز ! ــ جانم ؟ ــ میدونی چند وقته میرم وبلاگای مادرونه! خیلی جالبن ! ــ آره دیدم تو آرشیو ! ــديدي بعضيا عكس ني ني هاشونم ميذارن چقدر جالبه! ــ اوهوم!(بي ذوووووق
) ــ خب حالا اینو ببین ! (با این قیافه
) ــ این چیه ؟ عکسای دنی که
ــ آره خب وبلاگ منه (بازم تو همین ژست
) اما خب تو نباید بخونیش ها! از همون دور نیگا کن
! اونم حتمآ گفت چـــــــــــــشم!! بعله نامردی نکرد و دوجفتی پرید پای کامپیوتر و ..........
تازه پستامو نخونده ميخواست اول كامنتا رو بخونه فضول ![]()
بعله به همین راحتی! بقول مریم ای تو اون روحــــــــــــــم! البته بازم نذاشتم اون دوتا پست عشقولانه م رو بخونه ! آخه زيادي پرو ميشد ديگه ![]()
حالا اين بماند!! شوور جونم هم هـــــــــــــــــيچ! بگین بااین زن داداشه چیکا کنم ![]()
![]()
آخه خدایی کدوم آدم عاقلی میاد جلو چش زن داداشش دل درد !! کنه که من دومیش باشم
همش تقصير اين رفيق آشنا ! بقول خود زن داداشى: چقدر وحشتناکه آدم بدونه زن دادشش وبلاگشو می خونه نه؟ آره خدایی هم وحشتناک هم دردناک و سوزناک و خیلی چیزای دیگه
حالا مجبورم هی با وقار بنویسم!!
مریم میگه آدرس عوض کن! یعنی بذار در رو! اما من میمونم! میمونم و با شجاعت تمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــام به نوشتن ادامه میدم باشد که عبرتی باشد برای آیندگان
میخوام همتون بدونین من چه خواهر شوبل خوب و مهربون و نترس و شجاع و دوست داشتنی و گل و زن داداش دوستی هستم!![]()
(يكي بياد تعريف كنه ازم!
) بهار جون بیا جمع کن خواهرشوبلتو ![]()
![]()
راستی یه چیز دیگه! یه اهنگ جینگیل مامانی نیازمندیم برا اینجا! پیشاپیش ممنون![]()
![]()
ما رفتيم! فعلآ باى تا پست نوروزى![]()
![]()
تا امروز فيلمي به اين زيبايي نديده بودم
اصلآ نميتونم احساس اين لحظه م رو به زبون بيارم.تو تمام لحظه لحظه عمرم هيچ صحنه اى اينقدر روم اثر نذاشته بود
خوب شد على رفت و آخراش تنها بودم و راحت تونستم.....
دنى ام همونجا آروم تو بغلم خوابيد
مامان فداي تو بشه ![]()
ميگم مامان اما يعني منم لياقت اسم واژه مقدس رو دارم؟![]()
مادر![]()
يادمه اون روزي كه قرار بود بياي و ناز ميكردي.. تو روز لحظه هاي پر از درد و دلهره مدام به اين فكر ميكردم ! مادر! اين لياقت ميخواد ! يعني من لايق شدم؟؟ شايدم اينهمه درد براي پاك شدن بود براي لايق شدن براي مادر شدن آخه مادر يعني پاك.. يعني مقدس..يعني مريم ! ![]()
نميدونم حتمآ اون روز خدا اينقدر از گناها شست كه منو لايق دونست اما..اما نميدونم هنوزم لايق اين واژه مقدس هستم يا نه ؟!
خدا كمكم كن ميخوام لايق بمونم ..ميخوام مادر باشم .. مادر![]()
پ.ن۱: رسول ملاقلي پور هم رفت
ميگن استاد شهريار به حرمت همون شعر على اى هماى رحمت عاقبت بخير شد.. و حالا رسول و تمام فيلمهايى كه ذره ذره يادآور ارزشها بود
روحش شاد![]()
پ.ن ۲: يهو دلم برا مامان تنگ شد
بيشتر از هر وقتى....خدا هميشه سايه مهرتو و بابا رو سرمون نگه داره![]()
![]()
پ.ن۳:( آخر منم پي نوشتي شدم!
) دنى مامان هنوز خوب نشده
تبش خدا رو شكريكمى پايين اومده اما سرفه و بي حالى وبقاياى اين مريضى لعنتى هنوز وجود نازش رو رها نكرده .. خيلي لاغر شده بچه م تو اين دو هفته
خودمم كه ديگه هيچ ! كلا چپ كردم !فاتحـــــــــــــه
تب لرز سرفه
استخون درد
انگار تموم تنم مونده زير چرخاى تريلى
پ.ن۴: به يك عدد آشپز نيازمنديم
بجان خودم يه هفته اس يه غذاي درست و درمون نخورديم
اصلآ ناي بلند شدن ندارم چه برسه به آشپزى
على ام طفلكى تقصيري نداره ! مونده دنى رو نگه داره! ناز منو بكشه
يا به كاراي خونه برسه
دانشگاه و كاراى رو هم تلمبار شده ش كه پيش كش ! امروز فرداس كريستوفر ديپورتش كنه ور دل خودم ![]()
حالا زيادم دلتون به حالش نسوزه ها !
خب شوورمه دوسم داره دنده ش... ![]()
پ.ن۵: به يه سايت كدهاي جاوا نيازمنديم شديدآآآآآآآآآآآآآ ! ميخوام يه اينجا رو به يه نوايي برسونم اما كدهايى رو كه ميخوام رو ندارم
خيلي وقته ميخوام از اين خراب شده اسباب كشي كنم برم يه جاي درست درمون اما نميشه كه نميشه اينم مريمى بقول خودش دو حرفي م يه ماهه قول يه وبلاگ داده حالا شماها شاهد ببنين كى گفت ها ![]()
لابد الانم ميگين پس تو كه تا آشپزخونه نميتوني برى اگه داري ميميري اينجا چيكا ميكنى! بجان خودم نباشه بازم بجان بچه مريم!!!(
) الانم عينهو مرده شب چهل ولو شدم رو مبل دارم ميتايپم![]()
![]()

اينم محض خالى نبودن عريضه..جينجل مامان در حال گووووگووو كردن![]()
![]()
![]()
اصلآ دلم نمیخواد هی حرفای پرغم واندوه بنویسم اما...![]()
دانیالم خیلی مریضه تورو خدا شماها براش دعا کنین.الان نزدیک یه هفته اس تب داره اونم بی دلیل! یعنی بقول این دکترای هیچی نفهم اینجا ویروسیه دارو هم نداره نمیشه کاری کرد ! اونم تب ۳۹-۴۰ درجه!!!! نه دارویی نه درمانی منم دستم از زمین و زمان کوتاه
تازه امروز میگن گوش و گلوش هم یکم عفونت کرده ! بچه م اصلآ حال خوشی نداره ...مامان فداش بشه الهی![]()
خودمم که دیگه هیچ! حسابی افتادم تو رختخواب . یهو نفهمیدم این ویروس یاهر کوفتی که هست اصلآ از کجا نازل شد سر ما
بیچاره علی از روزی که اومده داره دوجانبه مریض داری میکنه
تورو خدا دعا کنین زودتر حال ناناسم خوب شه ..واقعا دیگه طاقت دیدن صورت ماهشو اینجور تبدار و مریض ندارم ![]()
![]()
تنهایی توی غربت به اندازه کافی دق اور بود ! حالا این خونه خالی و سکوت رو هم بذارین روش! چه شود !! اصلآ خودت فکر میکردی اینقدر سخت باشه دوریت؟ من که باورم نمیشه... خیلی وقت بود برام یه نواخت شده بود
٬خونه٬زندگی٬صبح تا شبمون٬ همه چی حتی بودنت
لابد خدا میخواسته با دوریت یه چیزایی رو یاداوری کنه بهم! اینکه چقدر بهت احتیاج دارم چقدر وجودت برام عزیزه و چقدر خونه بدون تو ساکت و سوکتش تلخ![]()
الان ۳روزه بابایی رفته اینقدر حالم گرفته اس که حتی اینجام نمیتونم چیزی غیر این بنویسم ..میدونم دنی هم همینقدر دلتنگه. اونم شبا بغل باباشو میخواد که سرشو بذاره رو پاشو و ناز بیاره برا نوازش و موش موش بازی
بچه م حسابی ساکته و بی حوصله اس این روزا

ببین چه ناز آروم میگرفت رو تو بغلت ![]()
![]()
عزیز زود برگرد..اینجا فقط تورو دارم![]()
حلال زاده آخرشم به باباش رفت! ![]()
جمعه بلاخره من و دنی بعد یه حدود یه سال توفیق پیدا کردیم بریم دانشگاه دیدن بابایی !(حالا انگار رفتیم زندان اوین ملاقات!
)
حوصله توضیح و تفسیر ندارم مخصوصآ که این بلاگفای مسخره یه بار کل پستم رو موقع بازسازی پاک کرد و دستم رو تا آرنج گذاشت تو حنا ![]()
عکسای اون روز رو میذارم ... شما دیگه خود بخوان حدیث مفصل از این ...از این ...
از این چی چی بود؟؟؟![]()
اولین گام در راه علم و دانش!! مصمم و جدی! ![]()
![]()

اولین خوش آمدگویی رسمی توسط... چشم مامانش که هیچ چشم خاله جونش روشن!!!!![]()

اینی که میبینید انباری دانشگاه نیست ها! میز کار بابایی ه! بچه م هلاک شد بس که تو این آتاآشغالا دنباله مقاله گشت! ![]()

در حضور استاد دنی مامانی!![]()

متوجه شدین یا دوباره توضیح بده عسلم!

اینام کتابایی بابایی که باید تا سال دیگه همشو از بر بشه!!
فعلآ کتاب رو ول کن! په په کو! ![]()

خب اینم انتهای راه خوشحال و خندان ! حالا منتظر باشین ببینین کی بابایی رو بیرون میکنن از دانشگاه بابت کارای امروز دني!![]()

ولی خودمونیم عجب راه پر پیچ و خمیه این راه علم و دانش!الکی نیس علی میگه علم و دانش بی انتهاس! شما ته ش رو میبینین؟!
طفلکی بابایی که هر روز باید این راه رو بره و برگرده! ![]()
باز خوبه علم زود پیرفت کرد و برای راهش آسانسورم اختراع کرد![]()

اینم نتیجه یک روز پر تحصیل !!!!و خسته کننده!
سیـــــــــــــــــــــــــــــــــــس![]()

![]()
الهی مامان فدای اون لالا کردنت بشه جینجل مامان![]()
![]()
