تبليغاتX
دنی دردونه ی من
سه شنبه 1387/12/13
سلام

همگی بهتریم شکر خدا شعبه بیمارستان در خونه ما کمی تا قسمتی تعطیل شد !!

من ٬علی٬دینا و دنی همگی مستفیض شدیم و ۲ هفته ای از سرماخوردگی شدیدی لذت بردیم !!!! مخصوصآ دینا نازم که سرفه های بدی میکرد اما خب بخیر گذشت  مخصوصآ اون بیماری چشمی مسخره  خلاصه کم کم اوضاع داره رو به راه میشه

باز برمیگردم ... فعلآ

+ نوشته شده توسط ياسمین.
چهارشنبه 1387/11/30
بیماری

باز من یه عکس گذااشتما ! شما به دل نگیرین میدونم تحفه نطنز نیستن اما دارم به اصرار و مخالفت علی بابت عکس گذاشتنهای نتی اعتقاد پیدا میکنم  هر بار من عکس گذاشتم یه اتفاقی افتاد

پسرکم مریض شده .خیلی ناجور درست یک روز بعد از اون سرماخوردگی ۳ هفته ای طولانی ..دوباره تب کرد و افتاد. ۲روز بعد هم چشماش بشدت قرمز شد٬درست مثه یه لخته خون  اصلآ نمیفهمیدم چیه حتی از دیدنش هم ترس به جون آدم می افته .دیروز که بردم بیمارستان فهمیدم بعله ! از اون مریضی های تازه به دوران رسیده ویروسی ه ! یه عفونت ویروسی که خیلی هم واگیرداره و بقولی همه مون رفتیم قرنتینه ....  از دیروز اینقدر دستامو با صابون شستم شده عینهو چرم!

برا پسرکم دعا کنین زودتر خب شه که اصلآ طاقت اینجور مریضی کشیدنش رو ندارم از یه طرف سرماخوردگی و تبش از طرفی چشماش.بچه م داره آب میشه. از اون بدتر دینا ! دعا کنین اون نگیره که دیگه دق میکنم

+ نوشته شده توسط ياسمین.
دوشنبه 1387/11/21
پیرو پست پیشین :عکسها
این بلاگفا که عکس بذار نیس .. پس فعلآ همین لینکها رو داشته باشید

http://www.hotshare.net/en/image/105562-1170722798.html

http://www.hotshare.net/en/image/105564-6845683d7a.html

+ نوشته شده توسط ياسمین.
یکشنبه 1387/11/20
من و دینا و دنی ... من و زندگی

۳ماه و ۲۷ روز گذشت . من دوباره مادر شدم و شيريني لحظه هامون به توان ۲ رسيد .

بعله گرفتارتر هم شدم .ديگه از بازار گردي و گردش خبري نيست . به هيچ کار شخصي خودم نميرسم .شايد روزها بگذره و من نتونم يه دل سير خودم رو تو آينه ببينم !! اما خب به همش ميارزه !

وقتي با هر نگاه يه لبخند ناز و از ته دل تحويلم ميده ٬ وقتي قلقلکش ميدم و قهقه ميزنه برام . وقتي با هر کلمه من کلي اده پده تحويلم ميده وقتي با نگاهش ۱۸۰ درجه منو تعقيب ميکنه تا وقتي سه پيچ گير ميکنه  همه اينا به خونه نشيني ش ميارزه !

آره دخترکم ۳ روزه دیگه ۴ ماهه میشه اما به اندازه ۵-۶ ماه ادا بلده واسه دلبري  از همون ماه اول وقتي رو شکم ميخوابوندمش سرش رو محکم بالا نگه ميداشت و الان خيلي راحت خودش غلت ميزنه ! خيره ميشه به سقف و شروع ميکنه به حرف زدن .   اهون اهون اده ایــــــــــه ! هر وسيله اي که نزديکش ببري محکم ميگيره اما هنوز سمت دهان نميبره . خنده که ۲ماه و نيمي هست تحويل ميده الان قهقه ميزنه حسابي هم قلقلکي تشريف دارن عسل خانوم  در کل خيلي هوشيار تر از هم سن هاي خودشه بقول مامان همين روزاست که راه بيافته !   بابا شم ميگه .. ياسي به جان خودم اين ۲ روز ديگه پوستمون رو ميکنه !  هرچي دني يادش رفته اين بلده  هم نمک بريز تره هم .....قلدر تر!!

فقط طبق معمول اهل وزن گرفتن نيست  مثه دني بد شير ه و گوش به بازي ! هر کاري ميکنه تا از زير شير در بره . وقتي ميخوام شيرش بدم اول ميزنه به در خنده و لوس بازي و نمک ريختن وقتي هم بخوام به زور بهش شير بدم ميزنه به در قلدر بازي و عينهو کمون ??? درجه ميچرخه تا از زير سينه فرار کنه و با فشار زياد خودشو ميکنه ازم . باور کنين من دودستي حريفش نميشم بزغاله رو  بچه اي که وزن تولدش۳۸۰۰بوده الان به زور به ۶ کیلو ميرسه ! اينم از شانس منه که هميشه خدا بايد جوش غذا نخوردن بچه هام رو بزنم 

و اما صاحب خونه ! دني نازم که سند اينجا به نامشه فقط به حکم بزرگتر بودن اجازه ميده اول از آبجي دينا ش بگم

عسلي من اين روزا ۳ سال و يه ماهش ميشه .. خيلي سعي کردم عکس هاي تولدش رو بذارم اما نشد. روز به روز فهميده تر و شيطونتر ميشه اما چيزي که هنوز هم برام عزيز دل رحمي و مهربونيشه که از پسر جماعت بعيده ! ديروز سردرد بودم و صبح رو با کلي مکافات شال به سر پيچيده دراز کشيده بودم .. دور و برم بازي ميکرد و هر چند دقيقه ميمود که : ماماني ..ماماني جونم .. سرت درد ميکنه ؟ خيلي ؟ خوب نشدي ؟ ... بابايي ساکت مامان سرش درد ميکنه !! 

عصر که شد از خواب بيدار شد و همونجور چشم برهم و گيج اومد تو حال دراز کشيده بودم و علي هم مشغول تلويزيون بود   : بابايي ..چراغ رو خاموش کن ! .. چرا بابا ؟ .. مگه نميبيني مامان سرش درد ميکنه ! کلي چونه زديم تا راضي شد به سلامت من

 به علي ميگم ياد بگير ! يه صدم تو ام نيست ! از تو بيشتر ميفهمه حال منو 

هنوزم لجبازي ميکنه سرصدا و شيطنت هم که تو جونشه اما خداي عذرخواهي و تشکره !  ماماني جونم ! ببخشين ! معذرت ميخوام ... خواهش ميکنم ! خب برا چي مامان ؟ (گاهي خودمم نميفهمم واسه چي بايد ببخشم !  ) برا اينکه غذامو نخوردم !

خب بريم بخوريم ؟!

نه من که سيرم گشنه م نيس . بيشتر بخورم دلم درد ميگيره بايد بريم بيمارستان دکتر ببينه بعد مثلآ امپول بزنه بعد ........................ و الا آخر. يه خروار دليل موجه واسه عذانخوردن  اما خوب شما ببخشيد !

هروقتم کسي چيزي بهش بده با يه حرص و اشتياقي تشکر ميکنه که انگاري دنيا رو بهش دادن ! ... واااااااااي ممونـــــــــــــــــــــــــــــم  واي دست درد نکنه( مثلآ) چه کاغذ قشنگي آوردي برام !!!   وقتي ام ازش تشکر کني خيلي مو‌ءدب ميگه ..خواهش ميکنم !

و خدا اون روز رو نياره که ناراحتي يا غمي احساس کنه ... بابايي چرا با من حرف نميزني !؟  چرا منو نيگا نميکني ؟! چرا ساکتي ؟! بابايي چرا ناراحتي ! ماماني چي شده چرا ناراحتي ! خلاصه خيلي خيلي حواسش به اتفاقات و روحيه ادماي دور و برش هست ! خيلي حساسه واسه همينم هر خوب و بد ما خيلي سريع روش تاثير ميذاره و عکس العملش ظاهر ميشه ! حيف که ما قدر نميدونيم و ...

هنوزم که هنوزه انرژي هسته اش رو داره  تا شب با من کنار مياد و کمتر بپر بپر ميکنه اما واي به لحظه اي که باباش بياد !  خوه رو ميترکونه ! ساعت ميشه ?? اما همينجور به آسمون پريدنها ادامه دارد !

استعدادش تو بعضي زمينه ها معرکه است ! مثلآ خيلي تو نقاشي پيشرفت نداره حتي حاضر نيست رنگها رو ياد بگيره يعني هنرمند نيست (شایدم کم کاری از ماست) اما عاشق کتابه و تمام کتابهاي شعرو قصه اش رو با ۳-۴ بار خوندن کامل حفظ ميکنه .هر فيلم يا صحنه اي که ميبينه خيلي سريع تو حافظه ش ضبط ميکنه . هنوز۲سال و نيم بيشتر نداشت يه سريال بود که قسمت اول يه صحنه تصادف داشت .. به محض اينکه بسم ا.. اول تيتراژ رو مينوشت ميگفت : عروسه کشته شد ! آقاهه پياده شد بعد خانومه خنديد  ......... و کل اون قسمت رو با جزيات کامل تعريف ميکرد ! ذهن عجيبي داره من که باورم نميشه .

خب ..پيرو همين تعاريف بايد بگم عسلکم ۳ هفته اي ميشه مهد ميره . خيلي تنها بود مخصوصآ که بعد تولد دينا از همه بريده بود و فقط دنبال سر من راه ميرفت مبادا منو لحظه اي از دست بده ! از طرفي هم دلمون ميسوخت اونهمه استعداد و انرژي رو با وقت نداشتن هامون حروم کنيم .حالا اميدوارم مهد رفتنش هم بتونه کمي از اون بار انرژي تموم ناشدني رو کم کنه هم به اين هوش و استعداد مسير بده . ما که عاجز مونديم 

خب برا امروز کافيه تقريبآ هرچي تو اين مدت نگفته بودم گفتم اميدوارم سردرد نشده باشين

واسم دعا کنين .. سر کردن با اين دوتا خيلي سخته .. يعني تربيت کردن سخته ..اينکه بخواي راه درست رو بري و عکس العمل درست رو براي هر کاري نشون بدي ! اونم در مقابل يه بچه باهوش که جز جز‌ء رفتارت رو زير نظر داره ! برام دعا کنين مادر بودن رو درست ياد بگيرم !

روز و روزگارتون آفتابي

+ نوشته شده توسط ياسمین.
پنجشنبه 1387/11/03
من بی تقصیرم هر کار میکنم عکسا رو بلاگفا قبول نمیکنه  با هیچ آدرسی !

 

 

 

+ نوشته شده توسط ياسمین.
شنبه 1387/10/14
فقط عکس
سلام

دیر کردم نه ؟ خب واستادم دخملم خوب بزرگ شه پسراتون رو الکی سر کار نذارم  غرض از مزاحمت ! دوتا عکس میذارم سرتون گرم شه تا بعد...

این گل دخملم دیناو قند عسلم دنی

 دهههههههههههههههه خب من چیکا کنم باز این بلاگفا قاط زدههههههه

+ نوشته شده توسط ياسمین.
دوشنبه 1387/08/27

خب....اینم  دینا داودی متولد ۲۳ مهر هشتاد و هفت ...

دخمل عزیز مامان که الان درست یه ماه و ۴ روزشه .. میخنده با نگاهش همه رو دنبال میکنه ..به صحبت و خنده عکس العمل نشون میده و از همه شیرینتر از دیروز وقتی با خودش تنهامیشه بلبل زبونی هم میکنه !  یعنی صداهایی از خودش در میاره که فکر میکنه هنوز خیلی زوده براش اما خب داره تمرین میکنه انگاری

ا

ازدانیال عکسی نتونستم آپلود کنم ..پسرکم حسابی سرماخورده اینروزا و شدید بهونه گیر شده . اصلآ برام قابل باور نیس اون پسرک مظلوم و صبورم اینقده بهونه گیر و اذیت کن شده باشه . خیلی از بد ادایی هاش مربوط میشه به مریضیش اما در کل نگرانشم .. بیشتر از اون نگران کاراو عکس العملای خودمم که اکثرآ از روی خستگی و وقت نداشتن هاست .

با همه اینا هنوزم عسلکم تو شیرین زبونی تک ه و باهوش و زیرک . خیلی هم کمتر از اونی که انتظار میرفت حسادت میکنه !  خیلی آقاست به شرطی که سر لج نیافته پست بعدی حتمآ یه عکس دو نفره میذارم و بیشتر از دنی و کاراش میگم

فعلآ شاد باشید و شاداب

+ نوشته شده توسط ياسمین.
دوشنبه 1387/08/06
همین روزا میام با یه خروار خبر ...به جان آشنا جونم راس میگم
+ نوشته شده توسط ياسمین.
شنبه 1387/05/19
من دنی و نی نی گولو

 

یه دقه هیچکی هیچی نگه اعصابم خوروووووووووووووووووووووووووووده !

بحساب اومدم آفلاین متنم رو بنویسم بعد یه ساعت نوشتن درست لحظه آخر این بی صاحاب مونده هوس آپدیت کرد و نفهمیدم کی همه رو بست و ریاستار شد! ای خداااااااااااااا

خب حالا سلام. سلامی به داغی همین هوای گرم اما نه به کشندگی اون. خوبین ؟من که گرمم بشه مثه الان سیمام قاطی میشه نافرم! حوصله هم ندارم دوموتوره هم که هستم دیگه بدتر. یه ذره هم که ذوقم شده بود با این ضدحال پرید! اخه میدونین، امروز 9 آگوسته !سالگرد اولین و آخرین سفرم به ایران. یعنی سال 83 و 86 .باورم نمیشه چه زود والبته چه دیرگذشت این 4 سال  .زود بخاطر تمام خوشی هاش مخصوصآ روزهای با دنی بودن ُ و دیر بابت تموم تنهایی ها و غربتش. غربتی که با اتفاقای جورواجور قصد کشتن منو داشت مخصوصآ سال اول حالا حرف زیاده باشه واسه بعد.

اینروزا بدجور از گرما کلافه ام اصلآ هیچ مدله خنک نمیشم .از دست گرما چپیدم کنج خونه و تنها تماسم با همون 4تا دوست  و آشنا شده اس ام اس بازی ! نه اینکه نخوام اما نمیشه ..دلم برا مهمونی ها و شب نشینی های دوستانه اونجا تنگ شده .. واسه گریل رفتنای تابستون و کبابخوری هاش.. بقول علی انگار اینجا وسط اینهمه فک و فامیل و دوست و آشنا تنهاترشدیم!! هرکی سرش به کار خودش گرمه و علی هم از همه سرگرمتر!! اصلآ میدونین اون کدوم دانشگاهه که اساتیدش ساعت 6صبح میرن و شب به زور تهدیدات تلفنی ساعت 9 شب میان؟!؟!؟!

این از بابای خونه و اما نی نی گولو ها  ..این یکی که سواره بدک نیس ..باهم کنار میاییم

 تقریبآ همه چی مرتبه و مشکلی جز کمردردهای گاه و بیگاه ندارم .فقط چیزی که هست هنوز بچه م اسم نداره ! بقول دنی باید صداش بزنیم هاااااای  ..! الوووو (تکیه کلام دنی وقتی کسی به حرفش توجه نکنه!) آخه مامان باباش هنوز به توافق نرسیدن سر اسم!! حالا شما اسم دخمل خوشگل و با معنی سراغ داشتین بگین شاید با شما کنار اومدیم!! آره دختر (پسردار زنبیلتو بردار بیار) گرچه هرکی از راه میرسه یه جور سنو میکنه و میگه نچ ! نه! نهه! بهت نمیاد ! بهت میاد پسردار بشی!! اما خب بذارین این دو ماهم بخیر بگذره با فوتبال بازی کردنا و آکروبات بازیای وقت و بی وقتش که کنار اومدیم با دختر پسرشم کنار میایم!! مشکلی نی !

ولی خدایی هیچ مارموکلی اینقده وول نمیزنه که این تو این یه وجب جا هنرنمایی میکنه! آخ جیگرشو بگردم با همه این آتیش سوزوندناش

خب اینم خبرهای جدید از عضو جدید خونواده ما، و اماداداش بزرگه :دنی

هنوزم که هنوزه اندازه باباش وول میزنه و اندازه مامانش فک میزنه! یعنی شیرین زبونی میکنه!!!!!!  خدایی هرچی بیشتر میگذره تیکه های رفتاریش بیشتر شبیه خودم میشه اما خب چند تا ارث گنده هم از اون ور برده که هیچ مدله قابل انکار نیس

اول از همه دردرش ! امروز میگم مامان جان ما بعد 27-8 سال بلاخره دردرمون خوابید و خونه نشین شدیم تو هم امیدی هس بعد 27 سال دردرت بخوابه ؟؟! خیلی خونسرد میگه آیه !..همه بگین اینشالااااااااا

هرکی جوراب بپوشه این راه میافته که بریم تاب سرسره پارک شهربازی اما آخرش مجبوره به بیرون رفتن بابا قناعت کنه

 من که واقعآ حریفش نمیشم! همه بار دردر رفتنش رو دوش باباس ! یعنی مجبوره بجای پارک و تاب و سرسره خودش رو با مسجد و بازار و مغازه دایی راضی کنه یعنی همین که تو ماشین بشینه و بره بیرون واسش بسه انگار! دلم براش میسوزه اما خب چیکا کنم اینجا تو یه خیابونش 4تا پارکه تو یکی تا شعاع 6 کیلومتری یه دونه هم پیدا نمیشه ! اونم  مناسب بازی بچه با این سن و سال نیس که ..نه بخدا ما جنوب شهری هستیم نه منطقه محروم    ! اما اینجا مشهده نه تهران!!!! باز بگین چرا تهرانیا اینقده لوس واز خودراضی ان!!!!! (بلانسبت شماها !فقط و فقط قابل توجه بعضیا !) خلاصه اینقده مسجد رفته یه پا حاجی شده واسه ما! از در میاد (دوتا دست رو میاره جلو)..مامان سلاااام، قبول باشه! از صدقه سری مجلس نذری مامان روضه خون هم شد! دم به دقه میکروفن ارگشو برمیداره میره بالا منبر و ... قد می صلاۀ رحمان رحیــــم !!!(قد قامت الصلاۀ بسم ا.. رحمان رحیم) یه روز دیگه هم با میکروفن رفته بود دم در تو کوچه و بلند بلند روضه خونی میکرد!!!  میگم باباااااااا بچه م پاک از دست رفت ! ببینین چجوری منحرفش کردین ! آبجیم میخنده میگه.. د بیا!ما سر بچه هامون اونهمه روزه گرفتیم و قرآن خوندیم و نذر و نیاز کردیم حالا این بچه قرطی از اونور آب بچه آخوند آورده!! میگم حسودی ؟! هنر میخواد که تو نداری.

  حالا یه تیکه از حرفاش:

شب به شب بابا بیچاره رو از رختخواب میکشه بیرون که بابا ..بابااااا قرص مامان بیار!بعد.. مامان ماماااان توپولی ! قلقلی! آهای ! بیلند شو قرصا بخور بیلند شو !

یه شب دیگه هم خونه مامان شام دعوت بودیم وسط شام آقا دستور فرمودن بابا بریم بالا داینال خسته اس میخواد بخوابه! بیلند شو !..بعد هم شروع کرد مادرجون خدافظ،آقا جون خدافظ،دایی خدافظ... مادرجون شب بخیر،دایی شب بخیر،خاله شب بخیر ووو....مامان شب بخیر. من: نه مامان من الان میام شامم تموم بشه میام. دنی :باشه تو شام بخور ،همــــــــــــه بخور توپولو بشی، قلقلی بشی (اینجوری...) بعد بیا !تموم اهل خونه منفجر شدن از خنده! آقا یه فیگور برام اومد آبرو برام نذاشت !! بعله اینا اسامی و القاب جدید من بدبخت میباشد که خان دنی مرحمت فرمودن!!

 

 اینم از روز و روزگار ما با همه خبرای ریز و درشتش! سیر شدین ؟ باز بگین زیاد حرف زدی! تا شما باشین دنبال خبر بگردین

خب روز و روزگار شما هم خوش .. خونتون سرد و دلاتون گرم عین همین روزای داغ و آبجوشی

 

پشت نویس :

یه ساعت صبریدم آخرشم سایت دانلود عکس باز نشد !

پس !

هرچه فریاد دارید بر سر آمریکا بکشید که چیزای بی ناموسی میذاره تو نت سایتا باز نمیشه

خو به من چه فحش ندین دیگه

+ نوشته شده توسط ياسمین.
شنبه 1387/04/15
با شما ..
ما خوبیم
فقط قابل توجه اون معدود دوستایی که جدی جدی جویای احوالن ! البته اگه این کمر دردای کمر شکن بگذاره !
این یکی انگار قصد کرده از همین الان جون ما رو بگیره ! بعد اون گرفتگی تقربآ منتظر بهونه اس تا بگیره و ول نکنه ! حالا بماند که تو همین دوماه دومین اسباب کشی رو هم کردیم .مهمونا هم تازه دیروز رفتن .
اینا رو گفتم محض توجه دوستایی که گله از نبودم دارن .
و اما دوستایی که من ازشون گله دارم ! یه زمانی یه ماهه میومدم ایران .. شونصد تا دوست و رفیق پیدا میشد که آی چرا حالمون رو نپرسیدی .. دیدنمون نیومدی .. زنگ نزدی و و و و ! و همیشه باید به دور از چشم شوهر و خونواده و این و اون قرار مدار جفت و جور میکردیم بلکه انگ رفیق بازی نخوریم ! حالا 5 ماهه اینجام .. یه ماه اول که به دردسر و مصیبت تصادف گذشت اما بعد مدام گوشی به دست بودم تا این و اون رو پیدا کنم و بگم بعله ما اومدیم ! اما دریغ از یه خبر !!! فقط طنازم بود که همیشه بوده و هست ..حتی اگه من فراموش کنم.
دوستای وبلاگی هم دست کمی نداشتن ! فقط بلدن بگن کجایی بی معرفت !مثلآ اما همون بعضیا اومدن مشهد ..شصت جا براشون شماره تلفن گذاشتم اما بازم دریغ از یه خبر ! همینه که ترجیح میدم خونه نشین باشم و گم و گور !
حوصله اینجا رو هم ندارم زیاد . اینقدر دیر به دیر مینویسم که همه تازه های دنی کهنه میشه ..پس دیگه چه گفتن داره ؟
با همه اینا ممنون از اونایی که اومدن و سری زدن و تبریک عید گفتن .. من با این سرعت نت نمیتونم سایت و وبلاگ ها رو باز کنم . تو فرصت کمی که میام به یه چک آف بیشتر نمیرسم پس شرمنده همشون .. فقط میتونن از همینجا بفهمن زنده ام ! نوشین جان .. مهسا (مامان ملودی) حدیثه جان .. زهرا جان ..مامان نازگلی .. مامان بهنیا .. یاسی عزیزم و مامان پویان و همه اونایی که هنوز یاد من هستن ببخشید اگه دیدهاتون بازدیدی نداره شما لطف دارین اما نیومدن هام رو نذارین به پای کم لطفی

روز و روزگارتون خوش
شاد باشید و سلامت
+ نوشته شده توسط ياسمین.
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران