بازهم ۱۲ دی...

۱۲ سال گذشت

بازهم تقویم رسید به ۱۲دی 

 

 

 

 

مادرشدم

۱۲ سال پیش

یه همچین روزی

یه همچین ساعتی...

زندگی دوباره ی من شروع شد

مادر شدم

دلتنگی دینایی + اردو

مامانی

اینقد اینجا موندیم دلم برا کره زمین ایران تنگ شده !!

یعنی میدونی منظورم چیه ؟ همه زمینش !

یعنی مشهد شمال گناباد سبزوار .. ؟

نه یعنی فقط مشهد ! از این سرش تااااااااا اون سرش ! همش


............................

امروز پسرکم برای اولین روز به اردو رفت.یک شهربازی سرپوشیده. بماند که  دیشب کلی گیس و گیس کشی داشتیم تا بتونیم حالیش کنیم نیازی به پول زیادی نداره و همون مقداری که مدرسه گفته بیارن کفایت میکنه ! آخرش به 2-3 یورو قناعت کرد اما امروز  وقتی رفتیم دنبالش بدو بدو با یه عروسک سگ کوچولو اومد که مامانی اینو برا دینا گرفتم ! 2 یورو م رو دادم برای یه مسابقه اینو برنده شدم ... گرفتم برا دینا !

فدای دل مهربونت عسلم


عکس دار خواهد  شد اینشالا!!!

مهربونم

ظهره

نهارکشیدم براشون رو میز آشپزخونه ...

دینا : مامان میشه بریم تو هال بخوریم تلویزیون ببینیم ؟

نه مامانی بابا خوابه روزه اس ...

امروز :

میخوان چی پف بخورن ..

دینا میاد تو هال .. مامان میشه اینجا بخوریم؟

دانیال آهسته تو گوشش میگه : نه مامان بابا روزه ان ، میبینن دلشون میخواد گناه داره بیا بریم تو آشپزخونه...


فدای تو

دیشب سرموضوعی با دخترخاله م حرف میزدم بحث رفت سر اتفاقی که سالها پیش افتاد 

یه سرچ کردم تو دل خودم

دیدم گاهی انگار یادم میره چقدر چقدر چقدر پسرم رو دوست دارم


خدایا

پسرکم رو دوست دارم بیشتر از اونی که حتی خودم باور کنم

تونگهدارش باش


مرد باشه

به مهربونی همین امروزش

مرد باشه

به پاکی همین روزهاش


خدایا هردو رو به تو میسپارم

یه خواب اساسسسسسسسسسسسسی ..یه بیداری

بعد دو ماه امتحان یه خواب اساسی میچسبه !

حتی اگه امتحان اخری رو به دلیل اتمام بنزین حذف کنی !

حتی اگه دوتا ۱۵:۵ داشته باشی

حتی اگه خونه ت رو تا سقف خاک و کثیفی برداشته باشه

حتی اگه این دوتا وروجک حنجره شون رو پاره کنن از جیغ و داد

بازم یه خواب راحت و طولانی بعد امتحانا میچسبه ! اصن واجبه ! حیاتی ه ! عینهو خواب بعد زایمان

اونم واسه منی که یه امتحان املا انشا برام استرسی داره به قاعده کنکور سراسری !!!!

سه روز از امتحانا میگذره : یه روزش کلآ به خواب و استراحت ! یه روز به خونه تکونی ! و یه روزشم به دردر و گردش (نمیدونین تو این مدت دردر گردی خونم چقدر افت کرده بود ! اونقدر که فکر کنم تو آزمایش خونم هم نشون داد اونم با همکارانی که کلآ هوای بعد عید رو بهترین بهونه میدونن برای گردش های هفتگی و شب نشینی شبانه و من باید چقددددددددددر چقدددددر جلوی نفس سرکشم رو میگرفتم !  چه بعدظهرهایی که اونها رو تو پارک جلو خونه میدیدم و بیرون نرفتم ! چه جمعه هایی که زنگ زدن خانوم د میاین بریم بیرون شهر و من گفتم نه نمیتونم اونم کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من !! )(آشناهامدیونن اگه بخندن)

خب تا اینجاش که وصف حال مامان خونه بود

حالا برسیم به تام & جری :

تام (دنی)

همچنان ساعت 10 نشده بنزین تموم میکنه واز اونور کله سحر بیدار میشه ٬به هیچ عنوان حاضرهم نیست سراغ کتابای درسیش بره ..منهم اصراری ندارم  مثلآ تعطیلاته ! نصف روز بازی نصفش سیخ زدن به دینا  تلویزیون و بیکار شدمیره سراغ کتابهای علمیش که خیلی علاقه هم داره به خوندنشون  فعلآ نهایت استفاده رو از این روزها ٬ تعطیلی بچه ها و موقعیت میبره ! خونه ما تو محدوده بسته ای قرار داره و قاعدتآ میشه بچه ها رو با اطمینان خاطر بیرون فرستاد و این برای یک پسربچه یعنی نهایت لذت ٬میدونین که ؟!

 البته اگر دست و پاهای زخم و زیلی و دعواهای پسرونه سر فوتبال و گل زدن رو فاکتور بگیریم !

یک سیاسوخته ای شده اون سرش ناپیدا تا این نتیجه استقامت و اقتدار من در مقابل خواست این دوتا وروجک و بچه های همسایه است که نقس وسواس الخناس رو بازی میکنن و هر ۱۵ دقیقه یکبار میان دنبال دینا و دنی که بریم بیرون !!! بیرون فقط از ساعت ۶ به بعد !!!!!

جری(دینا)

همچنان عشق نقاشی ! ۲۴ ساعته قلم به دست ! یه روز بیرون رفتیم بدون کاغذو قلم بچه م استخون درد شد !! و مسلمآ خونه ماهم بیشتر شبیه کارگاه نقاشی شده !

از ۲۴ ساعت اگه چیزی موند اختصاص داده میشه به بازی با دوستان مذکر و مونث تو پارک و زمین چمن  یعنی همون ساعت ۶ به بعد .

برعکس دانیال که شب ساعت ۱۰انگار ترکش خورده می افته ! اینو  ولش کنی تا خود صبح وول میخوره و بهونه داره برای بیداری !!!! ج ی ش دارم ! آب میخوام ! شربت نخوردم! پتوم سیخ میزنه ! پنجره باد میزنه ! صدای مگس میاد ! ووووووووووووو بهونه هایی که روی بنی اسراییل رو سفید میکنه

خلاصه روزگار میگذرانیم تا شروع کلاسهای تابستونی

اما دغدغه این روزهای من باز اسباب کشی ه !  به ناکجا آباد ! سه سال سکونت مااینجا داره به اخر میرسه و اصلآ معلوم نیست کجا بریم ٬بمونیم ؟بریم  شهر؟ بریم مشهد؟ یا حتی ...

بدتر از اسباب کشی دغدغه این دوتاست . سه سال اینجا هرچی خواستن دویدن و گشتن و با دوستاشون خوش بودن ٬حالا عذابه بخوام ببرمشون تو یه قفس به اسم آپارتمان !حتی اگه مشهد هم بریم و خونه حیاط دار خودمون .. باتنهاییش چه کنم ؟ من که میدونم تو شهر بزرگ دل بستن به حضور فامیل دیگه خواب و خیالی بیش نیست !

.........................................................

 

راستی پی نوشت :

مهم نوشت! سرنوشت نوشت ! بیداری نوشت !

فردا رو یادتون نره  ما که میریم شمال اما باید بیاین و اثر انگشتاتون رو بذارین  هرکی انگشتش جوهری نبود نیاد هاااااااااااااااااااااا راش نمیدیم

ل مثل ...دانیال

پسرکم امروز حرف ل رو یاد گرفت و این یعنی ... دانیال !

یعنی توی کلاس دانیال رو میتونه بنویسه و بخونه (گرچه خودش مدتهاست یادگرفته)

و این یعنی دانیال باید امروز یه شیرینی به بچه ها میداد ٬و طبق معمول شیرینی ما چیه ؟؟؟  ژله !  همراه دینا به مدرسه دانیال رفتیم و بچه ها رو مهمون یه شیرینی کوچولو کردیم و چهارتا عکس

البته چه عکسی! با  یه عده پسربچه ی شر و شیطون و بلاااااااااااا که حتی برای ثانیه ای نمیتونستنن مثه آدم صاف بایستن ! 

خلاصه بایه همین ژله ناقابل میشد به وضوح برق شادی و افتخار و غرور رو تو چشای پسرکم دید! چه ذوقی میکرد وقتی دوستاش مدام میگفتن وااااااااای دانیییییییییییال مرسیییییییی  وچقدر لپاش سرخ و سفید شد وقتی خانومشون ازش بابت اینهمه هنر مامانش (!!)تعریف و تشکر کرد

دیروزهم اولین کارنامه مدرسه رو گفت ..دیگه خبری از شاگرد اول و نمره ۲۰ نیست امابازم شیرینه..اولین کارنامه ی تحصیلی گل پسرم

این اولینه ٬زنده باشم ببینم طی کردن مدارج بالای علمی ت روعزیزم

.............................................................

اینم محض خالی نبودن عریضه و یادی از وروجک خونه ! وقتی دینا دست بکار میشه برای خوشگل سازی تعداد النگو و دستبند اگه دیده نمیشه میتونید تعداد و تعدد رنگ گیره های سر رو بشمارید خودکفاست دخملم

راستی بلاخره عکسای پست تولد رو گذاشتم گرچه تو نور کم رستوران هیچی معلوم نبود

2006-1-2

اول یکی بگه چجوری اعصابمو که ریخته کف نت جمع کنم و بنویسم ؟

 

از اون شب نوشتم

شبی که خیال تمومی نداشتن انگاری

از ساعت۸شب هی گفتم یه ساعت دیگه تمومه دوساعت دیگه تمومه 

دیگه بدجورکم آورده بودم .توخوابم نمیدیدم اینقدر سخت و وحشتناک باشه . الان که فکرمیکنم تنهادلگرمیم وجود همسری بود..همسری که کلآ هیچوقت تو مریضی یاشرایط سخت وجودشو کنارخودم حس نکرده و نمیکنم اما اونشب اگه نبود مطمینم به صبح نمیرسیدم

خلاصه نیمه شب شده بودو هیچ خبری از تشریف فرمایی گل پسری نبود ...۵شد..۶شد..۷ شد..۹شد! .. ...آخرش ساعت ۹:۵۵دقیقه ی صبح جناب مستشار تشریف فرما شدند

یه فندق بلوری گرد و تپل(خودمم جاخوردم اینقده پوستش صاف و سفیدوتپل بود)بعد فهمیدم نصف اون سفیدی ازرنگپریدگی بوده طفلی اونم حالش بهتراز مامانش نبودگویا ! تپلیشم که نصفش پف بود و دوروزه خوابید

تازه خوردنی شد ! پسرک بور و سفید و چشم خاکستری من

یعنی بعدحدود ۳۰ ساعت درد وانتظار تونستم مموشمو تو بغل بگیرم٬ وای خدای من انگار رفتم بهشت و برگشتم حسی که نه میتونم وصف کنم نه هیچ وقت تو زندگیم تکرار نشد..حتی لحظه تولد دینا

من مادر شدم......

نیم ساعتی گذشت .. عشق میکردیم..خانواده ۳نفره ما ! من همسری و.... و پسرکی که هنوز اسم نداشت !

بله اسم نداشت چون هنوز دودل بودیم! دودل بودیم چون داستان داشت! *** ۴ سال قبلتر که هنوز هیچ خبری نبود آبجی جون ما(خوابگذار اعظم خاندان)خواب دیده بود من از یه جای دوری اومدم یه پسردارم سفید و بور و مودب (طوری که میگفت اصلآ بهت نمیومد!) ۲ ساله(دنی دقیقآ دوسالش بود مابرگشتیم ایران)که اسمش...دانیال بوده ٬اسمی که اون روزاحتی یه گوشه از ذهن منم جایی نداشت!.. گذشت و مابراپسرک تو راهیمون اسمهای مختلفی ردیف کردیم پارسا٬بنیامین٬یونس٬متین.. هراسمی غیر دانیال چون تصمیم گرفتم برای اثبات لجم که شده هرچیزی بذارم الا دانیال ! ***

حالا پسرک اومده بی اسم !همینجورقربون صدقه اش میرفتم گفتم چی صداش بزنیم آخرش؟ همسری که خیلی سپاسگذاروجوگیر شده بود گفت:هرچی تو بگی عزیزم منم فوری گفتم پارسا !

تصویب شد ... نیم ساعتی که گذشت به پیشنهاد پرستار قرارشد برم دوشی بگیرم و نفسی تازه کنم ... همش ۵دقیقه نبودم ها !برگشتم میبینم همسری با یه لذت و محبت عجیبی پسرک رو بغل کرده نگاهش میکنه گفت : مامانی من هرچی نگاهش میکنم این دانیاله ! فقط دانیال !

منو میگی...  خنده ام گرفت پسرکو بغل گرفتم و صورت ماهشو دوباره نگاه کردم ..ای جانم تپلک من لب میمکیددانیال ؟...دانیال من؟ .. یه دونه پسرمن ..راست میگفت این فقط دانیال بود و بس

عشق من

دانیال من

عشق من بوده و هست

پسرکم اومد و خودش اسمشو آورد

و من هنوز لذت اون حس زیبارو فراموش نکردم

هرشب وقتی میخوابی و بوس آخرشبم رو از رو گونه های نازکت میگیرم ..غرق همون حس زیبا میشم

دانیالم

عزیز دلم

تولدت مبارک

۷سالگیت مبارک

کلی باهات حرف دارم

عاشقتم

عاشقت

عکسها جدید نیست اما بدجور برام خاطره انگیزه

(توعکس چون دست دسته یه غریبه اس دیگه زحمت اصلاح و سانسوربه خودم ندادم)

امسال سال کبیسه است و تولد شمسی و میلادی عزیزکم متقارن نشد

تولد میلادیش انقدر خاص بود که برای ما ملکه شده ..همش دلم میره دوم ژانویه

قشنگترین روز خدا ...یه روز برف گرفته ی آفتابی که تموم درختا قندیل بسته آذین شده بودن

6-5-4-3-2-1-؟  (30_12_2005)

هی روزگاااار

ما پیرمیشیم و بچه ها ...

۷سال پیش یه همچین شبی هرکی گفت من کجا بودم ؟؟؟

روتخت بیمارستان ؟

تو راه بیمارستان؟

بچه به بغل؟

در انتظار دیدن بچه؟

هان؟

نه !

گزینه ی خ صحیح میباشد!

۷سال پیش

درست همچین ساعتی یه مامان گرد و قلمبه ! عین هلوووووووووو توراه تی سنترالن بود !که چی؟

بره جشن پایان سال !!!!!!!بره نورافشانی سال نو!

خانومه قراربود همون فرداش مامان بشه براهمین ترسید جشن ندیده از دنیا برهخنده داره؟!! بده آدم ایهمه روحیه داشته باشه؟؟

خو شب سال نو بود ..مادرجون آقاجونم مهمون ما ! طفلیا تواون سرماهمش خونه نشین بودن ٬ این بهونه ی خوبی بودکه بزنیم بیرونحالا بین خودمون باشه که مثلآ قراربود بچه مون فرداش دنیا بیاد !!(قابل توجه مامانهای لوس و خانه نشین و چیش چیش ویش ویشیه ای دوره زمونه)

خلااااااااااااصه ..سرشب ۲-۳تا از دوستا زنگ زدن که مامانتون اومدن؟میشه بیام شب نشینی اونجا دیدنشون؟ ماهم گفتیم ببببببببببعله که میشه ! اومدن ..آخرشب همین موقعها که بود گفتن خب٬مابریم دیگه٬ میخوایم بریم جشن سال نو ! گفتیم خو ماهم میایم --> اونا : ما :

رفتیم اونم تو نیم متربرف ! شوهرجان هم تومترو برامون طبق معمول خاطره ای ساخت چه خاطره ای!

آقا follow me فالو می کردن ایشون همانا و ..........سراز اونور شهر در آوردن همان یعنی مجبورشدیم باهمون قیافه تانک وار ! نصف شهرو گزکنیم تا برسیم سرمیدون

ایران میبودهرکی منوبا اون قیافه میدید خدایی به عقلم شک میکرداما خو اونجا نه که خودشونم عقلی براشون نمونده اونم تو اون شب ! براهمین عادی بود ...میخوردن و مینوشیدن و عربده میکشیدن ماهم میدیدم و فیض میبردیم

نصف شبی برگشتیم..

خسته

دست به کمر

لنگان لنگان

انگاری خبرایی بود !!!!!!!

انــــــــــــــگار که قرار بود اتفاقاتی بیافته ...

(شایدعکسی از اون شب پیداکنم..میذارم البته از خودم نه ها! )